نوشته‌ها

شعر و عرفان و شناخت هستی

این پست برگرفته از سایت دکتر الهی قمشه ای می باشد
دوستانی که علاقه مند به عرفان و معنویت دارند بهشون پیشنهاد می کنم این پست رو مطالعه کنند

این سایت یا خیمه یا منزلگاه یا سرای مجازی ضیافتی است همچون ضیافت افلاطون که در آن طعام و شراب معنوی و روحانی به رایگان عرضه می شود. صلایی است از آن پیر مغان ، که حافظ گفت:

در سرای مغان رُفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبو کشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

یا صلای عشق نظامی است که بر محراب داستان خسرو و شیرین نوشت

کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را

~~~

ما خادمان این خیمه نیلگون نیز همچون حافظ صلا و دعوتی داریم که :

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر
در این سراچۀ بازیچه غیر عشق مباز

و می خواهیم که شما را به خوان کریمان و سفره امیران وپادشاهان حقیقی عالم بنشانیم با طعامی از مائده آسمانی عیسی و شرابی ازمیخانه آن رحیق مختوم که زیبنده است خوبان و خردمندان بر سر آن با یکدیگر به رقابت برخیزند .

خورانمت مِی جان تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

(دیوان شمس)

اینجا ساقیان و مطربان سرمست و مخموری چون مولانا ، گوته و سافو جام بر دست در انتظار رهگذری هستند که تشنه و خسته و حیران به در خیمه رسد و به ناگاه بشنود که مطربی سر خوش به بانگ بلند می خواند:

این چه مجلس ،چه بهشت ، این چه مقام است اینجا
عمر باقی ، رخ ساقی ، لب جام است اینجا

دولتی کز همه بگذشت ، از این در نگذشت
شادیی کز همه بگریخت غلام است اینجا

نیست در مجلس ما پیشگه و صف نِعال
شاه و درویش ندانند کدام است اینجا

این خیمه ای است به وسعت آسمان و زمین که در زبان اهل دل قلمرو زرین نام دارد. قلمرو زرین عبادتگاه بت پرستانی است که گنبدی کوچکتر از آسمان نپذیرند و بتی کمتر از دختر پادشاه چین نپرستند.

گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
از گردش او گردش این پرده نبینی

(دیوان شمس)

اینجا ، باغ بی انتها و همیشه سبز و خرم ادبیات و فرهنگ جهانی است.

باغ سبز عشق کوی بی منتهاست
جز غم و شادی در او بس میوه هاست

(مولانا)

این همان جنگل سبز است که شکسپیر همه را بدان فرا می خواند:

” آن کس را که دوست دارد

کنار من در سایه درختان جنگل بیارامد

و ساز خویش را با آهنگ پرندگان خوش آواز موزون کند،

بگویید بدین سوی بیاید و بدین کوی در آید

که اینجا

جز زمستان و هوای سرد

هیچ دشمنی نخواهد دید.

آن کس را که شوق جاه و مقام نیست

و مشتاق است که عریان و بی حجاب

در آفتاب روشن زیست کند

قوت و غذای خویش را به جهد و طلب کسب کند

و شاد و خرسند است از آنچه به دست آورده است.

بگویید بدین سوی بیاید و بدین کوی در آید

که اینجا

جز زمستان و هوای سرد

هیچ دشمنی نخواهد دید.”

Under the Greenwood Tree

Under the greenwood tree

Who loves to lie with me,

And turn his merry note

Unto the sweet bird’s throat,

Come hither, come hither, come hither:

Here shall he see

No enemy

But winter and rough weather.

Who doth ambition shun

And loves to live i’ the sun,

Seeking the food he eats,

And pleased with what he gets,

Come hither, come hither, come hither:

Here shall he see

No enemy

But winter and rough weather.

William Shakespeare

~~~

اینجا قصر و بارگاه پادشاهانی است ، گنج آفرین و مُلک بخش . نه گنج ربا و مُلک گیر. شهریارانی که به اعجاز هنر تاجها و تختهای زرین وافسر و دیهیم پادشاهی پدید آورند و چون سنایی ملک و اقلیم و سرزمین و صحرا و بوستان آفریدند و صلا زدند که :

بس که شنیدی صفت روم و چین

خیز و بیا ملک سنایی ببین

تا همه دل بینی بی بخل وحرص

تا همه جان بینی بی کبر و کین

این مولاناست که بردر خیمه با صدایی بلند می خواند :

بیایید ، بیایید که گلزار دمیده است
بیایید ، بیایید که دلدار رسیده است

بیارید به یکبار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده است

بکوبید دهلها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقل است که جان نیز رمیده است

و این خانم امیلی دیکنسون شاعره آمریکایی است که شراب پرورده خویش را در جامی از مروارید

به شما هدیه می کند.

“من شرابی می نوشم که پرورده هیچ مِی فروش نیست

در جامی از مروارید ، که دست هیچ شیشه گر بدان نرسیده است

و جوهر مستی بخش آن شراب را

در هیچ میخانه ای در ساحل رود راین نمی توانی یافت.

من مستم از هوای لطیف و هم آغوشی می کنم با ژاله و شبنم

و روزهای بلند تابستان ، مست و حیران

از درِ میکده ها بیرون می آیم ، آنجا که شراب زرد خورشید را

در جام فیروزه رنگ فلک ریخته اند

هنگامی که زنبورها از شیره گیاهان مست شوند

و خداوندِ باغ آنها را از میخانه گل بیرون کند ،

هنگامی که پروانگان چنان مست و بی خود شوند که دیگر شراب نستانند

من همچنان تشنه و مخمور بیش از پیش باده مینوشم

تا کروبیان عالم بالا کلاه سپید بر سر بچرخانند

و قدسیان شتابان به سوی پنجره آیند ، تا نظاره کنند

این مست کوچک لایقعل را که در آفتاب آرمیده است.

A Liquor Never Brewed

I taste a liquor never brewed,
From tankards scooped in pearl;
Not all the vats upon the Rhine
Yield such an alcohol!

Inebriate of air am I,
And debauchee of dew,
Reeling, through endless summer days,
From inns of molten blue.

When landlords turn the drunken bee
Out of the foxglove’s door,
When butterflies renounce their drams,
I shall but drink the more!

Till seraphs swing their snowy hats,
And saints to windows run,
To see the little tippler
Leaning against the sun!

Emily Dickenson

~~~

“و این صدای خیام آن حکیم قلندر و کیخسرو رباعی سرایان ادب پارسی است که از لب بام حکمت شما را به نوشیدن شراب خورشید می خواند که “اشربوا ، اشربوا ، نوش ، نوش”

“خورشید کمند صبح بربام افکند

کیخسرو روز باده درجام افکند

می خور که منادی سحرگه خیزان

آوازه اشربوا درایام افکند.”

و این صدای آن قلندر قارّۀ نو ، والت ویتمان است که به همه میهمانان سلام می کند :

“من سلام می کنم به تمامی ساکنان زمین ،
سلام بر شما ، هر که هستید
شما دختر یا پسر انگلیسی
شما فرزندان سرزمین روس
شما همسایگان ساحل دانوب
شما مردان و زنانی که بر رودخانه راین کار می کنید
و شما کوهنوردان قله های قفقاز
و شما یهودی مسافرکه در سن پیری هر خطری را بجان می خرید.

و تو آن یهودی دیگر که در هر سرزمین که هستی در انتظار مسیحای موعود خویش بسر می بری ،

شما ارمنی هوشمند که در سواحل فرات به کائنات می اندیشی
و شما مرد و زن ژاپنی
و شما مردم آسیا و آفریقا و اروپا و استرالیا
و همه شما که در جزایر بی شمار روی زمین زیست می کنید
و تو ایرانی خوش اندام
که با اقتدار و سرعتی شگرف بر اسب می تازی
و همزمان تیری بر هدفی می نشانی
و شما قبایل عرب
و شما مسافران کعبه
که از دور برق مناره های آن خانه مقدس را استقبال می کنید
ای ابرهای عالم من با شما صعود کرده ام
و در پی کاری به سرزمینهای دور رفته ام
ای بادها همراه باشما وزیده ام و سیر کرده ام
ای آبها من همه سواحل جهان را با انگشتان خویش لمس کرده ام
من در هر رودخانه جریان یافته ام
من در قلب شبه جزیره های پایین دست
و بر فراز صخره سنگهای بلند ایستاده ام
تا از آنجا به همه شما
در همه خانه ها و سکناها و مکانها سلام کنم”
ما خادمان این منزلگاه نیز به همه ساکنان زمین سلام می کنیم
و همه را به مهمانی فرهنگ جهانی خودشان خوش آمد می گوییم.

~~~

نظریه لذات متعالی (High Quality Pleasures) محور اصلی هدفهای ماست. لذات متعالی به لذاتی گفته می شود که از عشق به زیبایی و دانایی و نیکویی یا علم و هنر و اخلاق نشات می گیرد . لذاتی که مشترک بین عالم انسانی و حیوانی نیست ، لذاتی که بر سر آن نزاع و کشمکش نیست ، لذاتی که طعم و شیرینی و تاثیرات حیات بخش آن در تمامی عمر باقی می ماند و آدمی آنها را با خود به عالم برین می برد ، لذاتی که هر چه با دیگران تقسیم کنند افزون می شود و یکی از مهمترین امتیازات این لذات اشباع نا پذیری آنهاست که آدمی را ملول و خسته و سیر نمی کند بلکه هر چه پیش می رود به مستی و مخموریش و مشتاقی و تشنگی اش افزوده می شود. و ما بر این باوریم که هر چه جامعه بیشتر و بیشتر به سوی بهره گیری از لذات متعالی میل کند سطح نزاع و جنگ و فساد و تباهی و جرم و جنایت در جهان پایین می آید.

و نیز باور داریم کسانی که لذات متعالی را محور اصلی زندگی قرار می دهند نه تنها از لذات جسمانی چون خورد و خواب و شهوت محروم نمی شوند بلکه تنها این گروهند که به تمام و کمال لذات جسمانی و حیوانی را تجربه می کنند و آن لذات را با کیمیای متعالی وجود خویش به لذات برتر تبدیل می کنند و به قول حافظ :

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زانکه هست
شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست
و امروز نیز ساقی مه روی و جام می

مقصود حافظ از عیاران هوشمندانی هستند که سر به هر لذت ناچیز فرود نمی آورند مگر آنکه آن لذت در جهت نیل به لذت متعالی قرار گیرد.

مهم ترین فعالیتهای ما در این سایت معرفی کتابها و مقالات و آثار برگزیده ادبی ، عرفانی و فلسفی جهان و نیز سخنان بزرگان است. ما بتدریج کتابهای طراز اول جهان را با معیارهای جهانی و نه تعلقات و تعصبات شخصی ، هر یک را در یک یا دو صفحه معرفی خواهیم کرد تا یک شناخت اجمالی از کتاب بدست آید و علاقه مندان خود به مطالعه متن کامل کتاب بپردازند. در مواردی که کتابها از زبان دیگری به فارسی ترجمه شده ما سعی خواهیم کرد بهترین ترجمه یا ترجمه های موجود را به خوانندگان معرفی کنیم و در عین حال از هر کتابی قطعه یا قطعات کوتاهی بر گزیده ایم تا همراه با معرفی کتاب نمونه ای از سخنان برجسته نویسنده را نیز به خوانندگان عرضه کنیم . همچنین فهرستی از بهترین مقالات ادبی و هنری و فرهنگی و فلسفی که مورد ستایش اصحاب ذوق و فهم بوده است عرضه می کنیم و بعضی از مقالات را عیناً در این سرای مجازی می آوریم.

افزون بر این یک سلسله برنامه های مطالعاتی نیز برای نوجوانان و جوانان و سایر علاقه مندان طرح کرده ایم که چگونه ظرف پنج تا ده سال بتوانند با نقطه های اوج فرهنگ بشری آشنا شوند و یک شخصیت جهانی پیدا کنند. به گفتۀ مولانا :

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری

بیا به محفل شیرین ما چه می شوری

حیات موج زنان گشته اندر این مجلس

خدای ناصر و هر سو شراب منصوری

درهای این سرای مجازی بر هیچکس بسته نیست حتی آنان که به تعبیر قرآن بر خود جفا کرده اند ، در این سرای عزیز خواهند بود.
اینجا مولانا با همه آنها که بر خود ستم کرده اند از زبان پروردگار عالمیان سخن می گوید و برایشان چاره جویی می کند که :

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا

چندان دعا کن اندر نهان ، چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
(دیوان شمس)

از این رو در پایان فشرده کنیم سخنان پیشین را که هدف ما از تاسیس این منزلگاه ایجاد صلح و امنیت و دوستی جهانی است از طریق بالا بردن سطح لذات و دعوت همه انسانها به دانشگاه ادب و فرهنگ جهانی تا بیاموزیم نخست درس مهربانی و انسان دوستی را که :

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

(سعدی)

زیرا آدمی نمی تواند سر را راحت بر زمین گذارد و در اطراف او هزاران تن در رنج و محنت باشند . آدمی نمی تواند در باغ تفرج کند تا بیگناهی دست و پای بسته در گوشه ای افتاده است . آدمی نمی تواند بی دغدغه خود را سیر کند در حالیکه هزاران زن و مرد و کودک ، دهانشان برای لقمه نانی باز است و نمی تواند سر فراز و سر بلند باشد و احساس شادی و سعادت کند در حالیکه پدرانی سر افکنده و شرمنده همسر و فرزندان خویشند و نمی توانند که از فقر سر بر آورند.

همچو یک خورشید در صحن سما
صد شود نسبت به صحن خانه ها

چون نماند خانه ها را قاعده
مومنان مانند نفس واحده

جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای شیران خداست

 

احمد آن رسول احد و آن عاشق یگانه بشریت فرمود :

مسلمان نیست آنکس که شب سیر خسبد و همسایه اش گرسنه باشد.

مسلمان نیست کسی که مردمان از دست و زبان او آسوده نباشند.

مسلمان نیست آنکس که صبح برخیزد و دامن همت بکمر نزند و کاری سودمند برای رفع نیازهای مردمان نکند .

مومنان با هم برادرند و نفس واحدند.

 

و سلام بر عاشقان زیبایی و دانایی و نیکویی باد.